به خاطر تو، میهنم را بیشتر دوست دارم 927-2714-5 کد خبر |
نام جانبازان که میآید به یاد قطع عضو و تنگی نفس میافتیم. همیشه از جانبازان کپسولهای اکسیژن دیدهایم و صندلیهای چرخدار. اما امروز پای حرف ایثارگرانی نشستهایم که یادگاران جنگی که بر بدنشان باقی مانده است شاید تنها چند ترکش باشد؛ آنها روحشان را پیشکش میهن کردهاند.
اینجا بیمارستان اعصاب و روان بوستان است. بیمارستانی که زیرنظر بنیاد شهید خوزستان، جانبازان اعصاب و روان جنگ را در خود جای داده است؛ همانهایی که سالها با بیمهری، با نام "موجی" صدایشان میزدند.
به گزارش خبرنگار اجتماعی خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) -منطقه خوزستان- وارد بخش بیماران مزمن میشویم. دور تا دور سالن نشستهاند و به مانیتور تلویزیون LCD بخش چشم دوختهاند، در لباسهای سبز و سرهایی تراشیده؛ شک دارم حواسشان به برنامه باشد.
وارد که میشویم همه سرها به سمتمان میچرخد. همین ورود و خروجهای ناقابل، تنها اتفاقهای متفاوت و جذاب روزشان را میسازد.
میپرسم: چرا در اتاقهایشان نیستند؟
مدیر بخش میگوید: به مناسبت بازدید مسئولان اینجا جمعشان کردهایم.
این هفته، هفته دفاع مقدس است. ولی گویا این جانبازان هستند که باید به استقبال مسئولان بروند. از "داریوش مکوندی"، یکی از جانبازان بخش مزمن، میپرسم آیا از آمدن مسئولین خوشحال است؟ آیا حرفی برای گفتن دارد؟
انگار مملو از شکایت بوده است، سر اعتراضش بازمیشود و میگوید: "این همه مسئول آمدند و رفتند چه شد؟ چه فرقی به حالمان کرد؟"
لرزش دستهایش که تا بازو ادامه دارد را با چنگ زدن به پایش مهار میکند و ادامه میدهد: "اینجا هیچ نظمی وجود ندارد، کیفیت غذایش هم خوب نیست. از همه بدتر سرمان داد میزنند. با توپ و تشر با ما حرف میزنند. شما که میآیید رفتارشان خوب است، اما وقتی میروید دوباره بدرفتاریها شروع میشود."
میگوید خانه و زندگی برای خودش دارد اما تنهاست و همین تنهایی 13 سال است که اینجا ماندگارش کرده است. وقتی میخواهم بروم، دوباره صدایم میکند میگوید: "من مریض نیستم، مرا بیخود نزد روانشناس میفرستند."
در ذهنش همه چیز به بدبینی میرود، صدایش را پایین میآورد و ادامه میدهد: "ماهواره اطلاعاتی از طریق فضا مرا کنترل میکند. توی مغزم حرف میزند و مرا بیمار جلوه میدهد."
آنطرفتر در گوشه سالن کسی ایستاده است که خود را "محمدرضا" معرفی میکند. نزدش که میروم صندلی برایم جلو میکشد و وقتی تعارف میکنم که خودش بنشیند فوری قبول میکند. گویی صدایش را از اعماق وجودش به یاری میطلبد، آنقدر حرف نزده است که انگار تارهای صوتیاش به فراموشی سپرده شدهاند.
به خاطر ورود مسئولان اجازه سیگار کشیدن را ندادهاند، از این موضوع شکایت دارد. دلش سیگار میخواهد، مسئول بخش میگوید: "بیماران اجازه دارند روزی 4 تا 5 نخ سیگار بکشند. خودشان بیشتر از این میخواهند اما کنترلشان میکنیم. سیگار برایشان مهمتر از غذا است."
چشم دوخته است به کاغذ سفید و خودکار آبیام. مرا نمیبیند و شک دارم علاقهای به خواندن نوشتههای کاغذ هم داشته باشد. برق چشمانش آنقدر درو است که انگار از من و کاغذم میگذرد و در دنیایی دیگر، سیر میکند.
میخواهد به دکترها بگویم کمتر قرص به خوردش بدهند. میگوید قرصها، کوری عقل و کوری چشم میآورد.
در بین هر جملهاش تکرار میکند: "خانوادهام اذیتم میکنند." جانباز 50 درصد است و سالهاست که در این بیمارستان زندگی میکند. قبلترها مادرش گاهگاهی از او نگهداری میکرد اما الآن دیگر تمام زندگیش همین دیوارهای بوستان است.
برخلاف "محمدرضا" که از زیاد بودن قرصهایش شکایت داشت، جانباز دیگری بر روی تختش از درد به خود میپیچد و میگوید: "قرصها قوت ندارند." از شدت درد اشک میریزد اما صبورانه به سؤالهایم پاسخ میگوید. میپرسم: "کجایتان درد میکند؟"
میگوید: "اعصابم، اعصابم. توی سرم پر از فکر است. راحتم نمیگذارد."
هقهقش گویی قرار نیست هیچوقت تمامی بگیرد. درد، سالهاست که رهایش نکرده است.
نگاهش میکنم. نه با ترحم، نه با دلسوزی بلکه با قدردانی. بار کلماتم کفاف وصف ایثار او را نمیکند. او میلیونها کیلومتر خاکی را حفظ کرده است که تنها چند متر آن نصیبش شده. چند متری که به قول خودش بدتر از زندان است برایش ...
ای کاش آنقدر هوشیار بود که بداند، سپاسهایم را از اعماق وجود نگاهش کردهام.
ای کاش آنقدر هوشیار بود که بداند؛ فارغ از هر مذهب و سیاستی، او را که میبینم میهنم را بیشتر دوست دارم.
گزارش از: مهرنوش پورآقاجان، ایسنای خوزستان
|